خوش آمدید

جستجو

تبلیغات





بردی از یادم

    بردی از یادم ...دادی بربادم ...بایادت شادم ...دل به تو دادم ...در دام افتادم...از غم آزادم...دل به تو دادم، فتادم به غم...ای گل بر اشک خونینم بخند... سوزم از سوز نگاهت هنوز... چشم من باشد به راهت هنوز... چه شد آنهمه پیمان، که از آن لب خندان...بشنیدم و هرگز خبری نشد از آن.....

    سرکارم .... دارم این آهنگ رو گوش میدم.... دلم گرفته... دنبال یه گوش شنوام که هر چی فکر میکنم میبینم دوروبرم نیست....پس مثل همیشه میام اینجا ....خدایا خسته ام خسته.... تازه میفهمم نه راه پس دارم نه راه پیش یعنی چی... دقیقا حال این روزای منه....پس این ناخوابی های من کی تموم میشه.... مانی داره یه ساله میشه ولی ناخوابیاش ادامه دارم منم صبحا سرکار.... از یه طرف مامانم احساس میکنم از مانی خوب مواظبت نمیکنه بعدشم مدام مسایل مختلف که باهاش تفاهم ندارم  واقعا هر روز که میگذره دارم میشمرم مثل یه زندانی خوب الان مانی 10 ماه و 20 روزشه یعنی کی بزرگ میشه مشکلاتش کم شه... خسته شدم... کم اوردم....دیگه نمیتونم.... درباره مرد خونه ام دیگه حرفی نزنم بهتره....!!!!!!!!!! رابطه آداما از یه جایی به بعد خیلی سخت به دوران قبل بر میگرده مثل لباس وصل و پینه دار میشه به کوچکترین فشاری پاره میشه دوباره.... رابطه این روزای من و مسعود....نخ اون لباس پوسیده ......خب امروزم به خاط گریه های الانم یه سردرد مهمونیم... خوبیش اینه که امروز مامان میره...


    این مطلب تا کنون 37 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : میشه ,مانی ,خسته ,
    بردی از یادم

تبلیغات


    محل نمایش تبلیغات شما

پربازدیدترین مطالب

آمار

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده

تگ های برتر